تبليغاتX
چشمان خیس باران - آه دل
آه اي دل غمگين، كـه به اين روز فكندت؟ فريـاد كـه از يـاد برفت آن هـمه پندت اي مرغـك سرگشـته، كداميـن هوس‌آموز بي‌ بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟ اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان خون مي‌چكـد از حلقـه‌ي پيچان كمندت اي جـام بـه هـم ريختـه، صد بار نگفتم بـا سنـگـدلان يـار مشـو مي‌شكننـدت آه، اي دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه آتـش بـه سـرم مـي‌رود، از آه بلنـدت جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي صـاحب‌نظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت ارزان‌تـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟ جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي ارزان‌تـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت! فریدون مشیری
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 11:22  توسط roz  |