یاد اون روز افتاد م که با هم رفته بودیم بالای کوه و مثل بچه ها مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کی زودتر میرسه دلم گرفت . همون جا ارزو کردم کاش ! هرگز بزرگ نمی شدم چون بچه ها تا وقتی که بچه اند جز غم بازی های کودکانه هیچ غصهای ندارند .
یادم امد که چه قد دوست داشتم تا زودتر بزرگ بشم و برم مدرسه تا نوشتن رو یاد بگیرم تا بتونم حروف رو کنار هم بذارم و دفتر خاطراتی تهیه کنم و هر چی رو که دوست دارم داخلش بنویسم ولی حالا که نوشتن برام راحت شده از خوندن اون چه که نوشتم وحشت دارم .
یادم امد که اون روز که رفتیم کوه تو کفتی خوب اطرافت رو نگا کن وقتی پرسیدم چرا؟ تو گقتی: این اخرین باری که باهم امدیم کوه وبا خنده گفتی شاید هم اخرین دیدار .من برگشتم و نگاهت کردم ولی تو باز هم خندیدی ولی اینبار یه درد غم انگیزتوی چشات برق زد و خوابید وقتی بازهم گفتم چرا؟ تو گقتی روزگار !
بعد هم گفتی بشین تا غروب افتاب رو همراه غروب اشنای نگاه کنیم .من داشتم کلافه میشدم ولی به احترام عشقی که به تو داشتم فقط سکوت کردم .ولی ارام چشم برهم گذاشتم و بی انکه بخوام قطرات اشک صورتم رو شست ولی هنوز هم چرای اون روز برایم باقی مونده.
هنوز هم به امید اینکه شاید بالای اون کوه تورا یک بار ببینم میام و غروب افتاب رو همراهی می کنم .
وهنوز چشمهایم خیس عرق است تا شاید دستان مهربانت اون رو خشک کنه.![]()
خدا کنه ...............................................