جاده روبرویم بود باید می رفتم ولی مقصد نا معلوم بود باید میرفتم تا نا کجا اباد به من گفته بودی که می تونم تو را در انجا پیدا کنم ولی هر چی می رفتم تموم نمی شد حالا دیگه غروب شده بود و من خسته و درمانده چشم به راه دوختم تاشاید یک پیکی از راه برسد و خبر دهد که این جا اخر قصه است ولی دریغ.... خیلی خسته شده بودم وسط راه نشستم تا کمی استراحت کنم که صدای دلنشین گوشهایم را نوازش داد و ارامش را برای چند لحظه در وجودم طنین انداز کرد صدای که می گفت:

این همان چیزی بود که سالها منتظرش بودم و همین برایم کافی بود تا از زبان خودت بشنوم .