تبليغاتX
چشمان خیس باران
 هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:31  توسط roz  | 

. خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ستايش كنم.مبادا كه در خدمتگزاري تو نا شكيبا و دلخسته شوم.اين راه ,آرامشي ست كه بالا تر از درك آدمي ست.خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو تا وسعت يابد و تمامي آفرينش را در بر گيرد.تا از هم جدا نباشيم چرا كه ما جزئي از آن كل هستيم.چنان پاكم كن تا هستي ام را وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني ست.معبود من ,ضعيف و در هم شكسته ام.گرانبار و تنها.تو درياي رحمت و مهري .گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو از آن عظيم تراست.به رحمت تو پناه مي اورم.

مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم.من بسيار نادانم اما دانش تو بيكران است.خدايا چه چيز است كه تو نداني ؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم.بگذار از اين بازي لذت ببرم.خدايا !همه چيز طبق خواست تو تحقق ميابد.پس چرا من نگران و پريشان باشم؟خدايا! مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ,تحسين و نكوهش,در لذت و درد,بيماري و تندرستي و در خوشبختي و فلاكت,شاد باقي بماند.و در قلب كوچك من آتش عظيم عشق خودت را بيفروز.بگذار شوقم به سيماي زيبايت هرروز فزوني گيرد.و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پر مهر تو بسپارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:45  توسط roz  | 

 

دوبار رفتم سراغ دفتر خاطرات ....

چه شبهای قشنگی بود با بروبچه ها دست جمعی می رفتیم حسینه که چند قدم بالا تر از خوابگاه بود ازقبل مسئولین هیئت سید الشهدا همه چی تدارک می دیدن هم سخنرانی بود هم مداحی ولی بیبین همه اینها اون  چه به دل می نشست سرویسهای بود که برای رفتن به حرم اقا از قبل آماده شد بود  وقتی مداحی بعد زریارت اعاشورا تمام می شد بچه ها همه چه دختر چه پسرها همه آماده تشرف به حرم می شدن چه حالی داشت شبهای نهم و دهم هئیت دانشجوی میرفت تو خیابون یا حسین گفتن اقا پسرهای دانشجو دل رو توی سینه می لرزوند تا نزدیک حرم که می شدیم  همه می رفتیم برای زیارت بعد هم بر می گشتیم   ....

خلاصه شور حالی داشت دهه محرم توی خوابگاه..ولی حال که دروان دانشجوی به سر رسیده ما موندیم   وخاطرات اون شبها.

به خودم میگم کاش باز می شد حداقل برای یک بار دیگه ببین بچه بودم و باز هم ... شاهد اون همه شور و احساس می بودم ولی افسوس که ما انسانها تا چیزی رو داریم قدر نمی دانیم ولی وقتی تموم می شه تازه یادمون میاد که کاش تکرار شود .

ولی افسوس که باید حسرت روز های گذشته را خورد چون دیگر تکرار نمی شود.

التماس دعا  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:28  توسط roz  | 


و من در خواب ناز صورتي رنگم تو را ديدم
تو را ديدم پر از احساس زيباي پرستويي
تو را ديدم پر از آواي نمناک خداجويي
تو را ديدم پر از اعجاز بي رنگـــي
پر از آماج همرنگــي
تو را ديدم پسِ دنياي صدرنگي
تو را ديدم درون مخمل زرين يکرنگي
همان مخمل که سالي در درون آن
مثال طفلکي آرام و بي ياور، بياسودم و قدرش را ندانستم
مرا راندند زان آسوده جاي امن رويايي
ولي حالا پس ازصد سال دلتنگي، به دنبال تو مي گردم
پي آن عشق بي غل و غش و آرام و يکرنگم
همان عشق که يک دنيابه قدرآسمانها مي پرستم دوستش دارم
" از باران عشق"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10:24  توسط roz  | 

افتاب داشت غروب میکرد پرتوهای نارنجی رنگش که دامنه کوه را پوشانده بود چشم رو نوازش میکرد وقتی از بالای کوه چشم انداز پایین رو نگاه میکردی حس قشنگی تمام وجودت رو فرامیگرفت .

یاد اون روز افتاد م که با هم رفته بودیم بالای کوه و مثل بچه ها مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کی زودتر میرسه دلم گرفت . همون جا ارزو کردم کاش ! هرگز بزرگ نمی شدم چون بچه ها تا وقتی که بچه اند جز غم بازی های کودکانه هیچ غصهای ندارند .

یادم امد که چه قد دوست داشتم تا زودتر بزرگ بشم و برم مدرسه تا نوشتن رو یاد بگیرم تا بتونم حروف رو کنار هم بذارم و دفتر خاطراتی تهیه کنم و هر چی رو که دوست دارم داخلش بنویسم ولی حالا که نوشتن برام راحت شده از خوندن اون چه که نوشتم وحشت دارم .

یادم امد که اون روز که رفتیم کوه تو کفتی خوب اطرافت رو نگا کن وقتی پرسیدم چرا؟ تو گقتی: این اخرین باری که باهم امدیم کوه وبا خنده گفتی شاید هم اخرین دیدار .من برگشتم و نگاهت کردم ولی تو باز هم خندیدی ولی اینبار یه درد غم انگیزتوی چشات برق زد و خوابید وقتی بازهم گفتم چرا؟ تو گقتی روزگار !

بعد هم گفتی بشین تا غروب افتاب رو همراه غروب اشنای نگاه کنیم .من داشتم کلافه میشدم ولی به احترام عشقی که به تو داشتم فقط سکوت کردم .ولی ارام چشم برهم گذاشتم و بی انکه بخوام قطرات اشک صورتم رو شست ولی هنوز هم چرای اون روز برایم باقی مونده.

هنوز هم به امید اینکه شاید بالای اون کوه تورا یک بار ببینم میام و غروب افتاب رو همراهی می کنم .

وهنوز چشمهایم خیس عرق است تا شاید دستان مهربانت اون رو خشک کنه.

خدا کنه ...............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:1  توسط roz  | 

گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،‌اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي چينيم
‌ما به اندازه‌ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ماه هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست
 
برگرفته از گروه وندا کلیک
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 9:56  توسط roz  | 

خدا
 
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن
رعد درآسمان پیچید اما کودک گوش نکرد
کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت
ستاره ای درخشیداما کودک ندید
کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده...
و یک زندگی متولد شداما کودک نفهمید...
کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذاربدانم کجایی؟
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را
کنار زد و رفت
* در پناه حق *
برگرفته از گروه واندکلیک
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:24  توسط roz  | 

نگاهم  

کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود

سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم

هيچ کس گمشده ام را نشناخت

تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است

چشمي از درد دلم آگاه است

کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد

که روزي احساسي بميرد.


 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:9  توسط roz  | 

جاده روبرویم بود باید می رفتم ولی مقصد نا معلوم بود باید میرفتم تا نا کجا اباد به من گفته بودی که می تونم تو  را در انجا پیدا کنم ولی هر چی می رفتم تموم نمی شد حالا دیگه غروب شده بود و من خسته و درمانده چشم به راه دوختم تاشاید یک پیکی از راه برسد و خبر دهد که این جا اخر قصه است ولی دریغ.... خیلی خسته شده بودم وسط راه نشستم تا کمی استراحت کنم که صدای دلنشین گوشهایم را نوازش داد و ارامش را برای چند لحظه در وجودم طنین انداز کرد صدای  که می گفت:


   

 

این همان چیزی بود که سالها منتظرش بودم و همین برایم کافی بود تا از زبان خودت بشنوم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 10:9  توسط roz  |