. خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ستايش كنم.مبادا كه در خدمتگزاري تو نا شكيبا و دلخسته شوم.اين راه ,آرامشي ست كه بالا تر از درك آدمي ست.خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو تا وسعت يابد و تمامي آفرينش را در بر گيرد.تا از هم جدا نباشيم چرا كه ما جزئي از آن كل هستيم.چنان پاكم كن تا هستي ام را وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني ست.معبود من ,ضعيف و در هم شكسته ام.گرانبار و تنها.تو درياي رحمت و مهري .گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو از آن عظيم تراست.به رحمت تو پناه مي اورم.
مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم.من بسيار نادانم اما دانش تو بيكران است.خدايا چه چيز است كه تو نداني ؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم.بگذار از اين بازي لذت ببرم.خدايا !همه چيز طبق خواست تو تحقق ميابد.پس چرا من نگران و پريشان باشم؟خدايا! مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ,تحسين و نكوهش,در لذت و درد,بيماري و تندرستي و در خوشبختي و فلاكت,شاد باقي بماند.و در قلب كوچك من آتش عظيم عشق خودت را بيفروز.بگذار شوقم به سيماي زيبايت هرروز فزوني گيرد.و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پر مهر تو بسپارم.
دوبار رفتم سراغ دفتر خاطرات ....
چه شبهای قشنگی بود با بروبچه ها دست جمعی می رفتیم حسینه که چند قدم بالا تر از خوابگاه بود ازقبل مسئولین هیئت سید الشهدا همه چی تدارک می دیدن هم سخنرانی بود هم مداحی ولی بیبین همه اینها اون چه به دل می نشست سرویسهای بود که برای رفتن به حرم اقا از قبل آماده شد بود وقتی مداحی بعد زریارت اعاشورا تمام می شد بچه ها همه چه دختر چه پسرها همه آماده تشرف به حرم می شدن چه حالی داشت شبهای نهم و دهم هئیت دانشجوی میرفت تو خیابون یا حسین گفتن اقا پسرهای دانشجو دل رو توی سینه می لرزوند تا نزدیک حرم که می شدیم همه می رفتیم برای زیارت بعد هم بر می گشتیم ....
خلاصه شور حالی داشت دهه محرم توی خوابگاه..ولی حال که دروان دانشجوی به سر رسیده ما موندیم وخاطرات اون شبها.
به خودم میگم کاش باز می شد حداقل برای یک بار دیگه ببین بچه بودم و باز هم ... شاهد اون همه شور و احساس می بودم ولی افسوس که ما انسانها تا چیزی رو داریم قدر نمی دانیم ولی وقتی تموم می شه تازه یادمون میاد که کاش تکرار شود .
ولی افسوس که باید حسرت روز های گذشته را خورد چون دیگر تکرار نمی شود.
التماس دعا
و من در خواب ناز صورتي رنگم تو را ديدم
تو را ديدم پر از احساس زيباي پرستويي
تو را ديدم پر از آواي نمناک خداجويي
تو را ديدم پر از اعجاز بي رنگـــي
پر از آماج همرنگــي
تو را ديدم پسِ دنياي صدرنگي
تو را ديدم درون مخمل زرين يکرنگي
همان مخمل که سالي در درون آن
مثال طفلکي آرام و بي ياور، بياسودم و قدرش را ندانستم
مرا راندند زان آسوده جاي امن رويايي
ولي حالا پس ازصد سال دلتنگي، به دنبال تو مي گردم
پي آن عشق بي غل و غش و آرام و يکرنگم
همان عشق که يک دنيابه قدرآسمانها مي پرستم دوستش دارم
" از باران عشق"
یاد اون روز افتاد م که با هم رفته بودیم بالای کوه و مثل بچه ها مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کی زودتر میرسه دلم گرفت . همون جا ارزو کردم کاش ! هرگز بزرگ نمی شدم چون بچه ها تا وقتی که بچه اند جز غم بازی های کودکانه هیچ غصهای ندارند .
یادم امد که چه قد دوست داشتم تا زودتر بزرگ بشم و برم مدرسه تا نوشتن رو یاد بگیرم تا بتونم حروف رو کنار هم بذارم و دفتر خاطراتی تهیه کنم و هر چی رو که دوست دارم داخلش بنویسم ولی حالا که نوشتن برام راحت شده از خوندن اون چه که نوشتم وحشت دارم .
یادم امد که اون روز که رفتیم کوه تو کفتی خوب اطرافت رو نگا کن وقتی پرسیدم چرا؟ تو گقتی: این اخرین باری که باهم امدیم کوه وبا خنده گفتی شاید هم اخرین دیدار .من برگشتم و نگاهت کردم ولی تو باز هم خندیدی ولی اینبار یه درد غم انگیزتوی چشات برق زد و خوابید وقتی بازهم گفتم چرا؟ تو گقتی روزگار !
بعد هم گفتی بشین تا غروب افتاب رو همراه غروب اشنای نگاه کنیم .من داشتم کلافه میشدم ولی به احترام عشقی که به تو داشتم فقط سکوت کردم .ولی ارام چشم برهم گذاشتم و بی انکه بخوام قطرات اشک صورتم رو شست ولی هنوز هم چرای اون روز برایم باقی مونده.
هنوز هم به امید اینکه شاید بالای اون کوه تورا یک بار ببینم میام و غروب افتاب رو همراهی می کنم .
وهنوز چشمهایم خیس عرق است تا شاید دستان مهربانت اون رو خشک کنه.![]()
خدا کنه ...............................................
کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد
نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود
سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم
هيچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است
چشمي از درد دلم آگاه است
کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد
که روزي احساسي بميرد.
جاده روبرویم بود باید می رفتم ولی مقصد نا معلوم بود باید میرفتم تا نا کجا اباد به من گفته بودی که می تونم تو را در انجا پیدا کنم ولی هر چی می رفتم تموم نمی شد حالا دیگه غروب شده بود و من خسته و درمانده چشم به راه دوختم تاشاید یک پیکی از راه برسد و خبر دهد که این جا اخر قصه است ولی دریغ.... خیلی خسته شده بودم وسط راه نشستم تا کمی استراحت کنم که صدای دلنشین گوشهایم را نوازش داد و ارامش را برای چند لحظه در وجودم طنین انداز کرد صدای که می گفت:

این همان چیزی بود که سالها منتظرش بودم و همین برایم کافی بود تا از زبان خودت بشنوم .