خیلی وقت که دست به دفتر خاطراتم نبرده بودم اما امروز بعد از مدتی دوباره دلم هوای نوشتن به سرش زد برای همین رفتم سراغش باز کردم و شروع کردم...
هر چی نوشتم انگار اون طور که دلم می خواست نمی شد برای همین به نوشتن تنها این جمله بسنده کردم :
ای پا دشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان امد وقت است که باز ایی
دل خون چکان مارا زکرم گرو گرفتی؟
زغمت چگونه گریم؟به فلک چگونه گویم؟
که چه گوهری زعالم به جفا گرو گرفتی؟
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا. شايد خطا كردم. و تو بي انكه فكر
غربت چشمان من باشي. نمي دانم كجا تاكي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه باريد . و بعد از رفتنت يك
قلب دريايي ترك برداشت . و بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاكستري گم
شد. وگنجشكي كه هر روز از كنار پنچره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام
بالهايش غرق در اندوه غربت شد.
و بعد از رفتن تو اسمان چشم هايم خيس باران بود.و بعد از رفتنت انگار
كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت
درياچه بضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
ومن با انكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز
اشفته چشمان زيباي توام
برگرد ! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد. وبعد از اين همه طوفان
و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره ارام وزيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم.
ومن در حالتي مابين ا شك وحسرت وترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ وسردست
ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصهاي از جنس بغض كوچك يك
ابر نمي دانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و
خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم.

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت
تا انتهاي حضور امشب |
سفر بهخير!
”بهكجا چنين شتابان؟“
گون از نسيم پرسيد
”دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟“
”همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم“...
...
”بهكجا چنين شتابان؟“
بههر آن كجا كه باشد بهجز اين سرا سرايم“...
”سفرت بهخير اما، تو و دوستی، خدا را“
”چو از اين كويير وحشت بهسلامتی گذشتی
بهشكوفه ها، بهباران،
برسان سلام ما را“
تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در
بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت... بله! اينجا
بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين
من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه
ي نيمه سازش ايستاده بود...!
در پشت ميلههاي قفس، از سر ملال
با خط خوش نوشتم
بيتي به حسب حال:
« اول بنا نبود بسوزند عاشقان آتش به جان شمع فتد كاين بنا نهاد»
چشمم ميان خط
بر روي لفظ «آتش» لرزيد، ايستاد
ديدم: هزار شاخة گل را كه بيگناه
در خط آتشاند.
بيدادهاي مشعلهافروز جنگ را
با خط خون خويش
بر خاك ميكشند!
يك قطره اشك سوزان
بر آتش اوفتاد….
در پي آن نگاه هاي بلند
حسرتي ماند و آه هاي بلند
به امید دیدار
گلي را كه ديروز