چقدر؟ چند؟
- یک در قدیمی کهنه، چند بار به هم می خورد؟
- فرق می کند تا شما چقدر آن را محکم به هم بزنید!
- در یک قرص نان، چند پاره وجود دارد؟
- تا شما چقدر آن را کوچک ببرید!
- در یک روز، چقدر خوبی وجود دارد؟
- همان اندازه که خوب زندگی می کنید!
- در وجود یک دوست، چقدر محبت وجود دارد؟
- همان قدر که شما به او محبت می کنید!
ماه رويان جهان نيست وفا در دلشان بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گِل پيکرشان سنگي اندر گِلشان بود همان شد دلشان
رشتـه ايي بر گردنـم افـکـنده دوست،
تار و پـودش از مـحـبـت هـاي اوسـت،
مي کشد هرجا که خاطرخواه اوست
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ...
کاش قلبم درد تنهايی نداشت
چهره ام هرگز پريشانی نداشت
یا که من نمی گشتم با تو آشنا
یا که تو از من نمی گشتی جدا
انگار باید از اول شروع کنم باید تمام دفتر خاطراتم را با ریگ های ته جویبار بشورم تا اثری از نوشته های ان بر روی دفتر که هیچ در دلم هم باقی نماند. ولی مگه میشه تمام اون را پاک کنم پس تکلیف خاطرات من و....چی میشه ٬اگه اون را بشورم وقتی دلم برای لحظاتی که با ...گذشت چه کار کنم؟ نمی دونم جه کار کنم ؟دلم خیلی گرفته دوست دارم الان مثل اون موقع ها که دلم میگرفت می تونستم میرفتمحرم اقا روبری گنبد طلایی مینشستم تا دلم اروم بگبره ولی...........
گفتم مگر به صبر فراموش من شوي
كي گفتم آفت خرد و خوش من شوي ؟
فرياد را به سينه شكستم كه خوشترست
آگه به دردم از لب خاموش من شوي
سوزد تنم در آتش تب اي خيال او
ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوي
بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح
تا باخبر ز حال شب دوش من شوي
اي اشك ، نقش عشق وي از جان من بشوي
شايد ز راه لطف ، خطا پوش من شوي
مي نوشمت به عشق قسم اي شرنگ غم
كز دست او اگر برسي ،نوش من شوي
گر سر نهد به شانه ي من آفتاب من
اي آفتاب ،جلوه گر از دوش من شوي
سيمين ز درد كرده فراموش خويش را
اما تو كي شود كه فراموش من شوي ؟
|
| |
|
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم